دختران بارانی

سلام

بچه ها به وبلاگ جداگونه ما هم میتونید سر بزنید....ممنون

آدرس تنهاو دلشکسته(۱۳۵):


http://tanhaodelshekaste.blogfa.com


آدرس غریبه اشنا(۲۶۵):


http://www.tanhaeeytalkh.blogfa.com

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 14:23 توسط |

همیشه برام سواله

اگه قرار بود روزی او رو از دست بدم

چرا خدا خواست که

دوسش داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:48 توسط | |

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:42 توسط | |

بازگشت همه یه سوی اوست


دختران بارانی برای همیشه برای هم مردند


طلوع دل انگیز :پاییز 1385


غروب غم انگیز:بهار1392


محل: گلزار دلسوختگات رفاقت


قطعه:135 265


حضور دوستان و اشنایان تسلای دل سوختیشان نیست


برای خنکای قلب سوختشان

فاتح مع الصلوات



ازطرف دلشکسته دلسوخته


غریبه همیشه اشنا
                            


نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:12 توسط | |

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…





نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 13:18 توسط غریبه اشنا| |

شما هم با استفاده از الگوی زیر اسمتون رو بنویسید ببینید چطور آدمی هستید

A: نعمت خدا
B: عشقِ همه
C: معصوم
D: با استعداد
E: خوب اما شکننده
F: احساسی برای دیگران
G: منطقی
H: آرام
I: مودب
J: لذت بردنی از زندگی
K: قابل عاشق شدن
L: با مزه
M: عالی
N: مغرور
O: ورزشکار
P: خنده رو
Q: باحال
R: غیرقابل پیش بینی
s; با احساس
T: خالص و حقیقی
U: سودمند و باهوش
V: عصبانی
W: بیخیال
X: نابغه
Y: لذت بردنی
Z: خوش مشرب


نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 21:17 توسط تنها| |

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند

گفته بودم مردم اینجا بدند!

دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست

آن عزیز عهد و پیمانت شکست!

دیدی ای دل در جهان یک یار نیست

هیچکس در زندگی غمخوار نیست

دیدی ای دل حرف من بیجا نبود

از برای عشق اینجا جا نبود

نو بهار عمر را دیدی چه شد

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد

دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست

کمترین چیزی که می بینی وفاست

ای دل اینجا باید از خود گم شوی

عاقبت همرنگ این مردم شوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 14:14 توسط تنها| |

وقتی من این داستانو خوندم اشک تو چشام جمع شد بخونیدش از دست ندید....


پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

پسر: خب… منزل بگم چطوره؟

دختر: وااااای… از دست تو!

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

دختر: … واقعا که!

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

دختر: لوووس!

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من ازدست توچی کارکنم؟

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

پسر: صفای وجودت خانوم!

دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون…

برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها…

برای بوی کاغذ نو…

برای شونه به شونه

ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو…

برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم…

برای خونه ای که توی خیال

ساخته بودیم ومن مردش بودم….!

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: ولی من که بور بودم!

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده…

وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

پسر: …

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: …

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

پسر: …

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

پسر: خدا… نه… (گریه)

دختر: چراگریه میکنی؟

پسر: چرا نکنم… ها؟

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

پسر: …

دختر: دوباره ساکت شدی؟

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…

نه… اشک و فاتحه

نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…

آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!

بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…

اما… تـوآرام بخواب…


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 20:43 توسط تنها| |

زندگی ...

چون قفسی است ...

قفسی تنگ ...

پر از تنهایی ...

و چه خوب است ...

دم غفلت آن زندانبان ...

و سپس بال و پر عشق گشودن ...

بعد از آن هم پرواز ...


نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 22:42 توسط غریبه اشنا| |

برف می بارد و همه خوش حالند و من غمگین ...

دارد رد پایت را میپوشاند برف !!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 14:54 توسط تنها| |

اینکه دلم گرفته و نمی تونم دل بکنم

دلیل دلتنگی من، تنها فقط خود منم

تموم حرفامو باید فقط واسه تو بزنم

درگیر این دنیا شدم دنیای من محدود شد

وقتی فراموش کردمت، دار و ندارم دود شد

دوری من از تو فقط عذاب بی اندازه داشت

بی خبر از اینکه نگاهت منو تنها نمیذاشت

هر لحظه که فکر می کنم اینهمه از تو دور شدم

دوباره گریه ام می گیره، دلم میگیره از خودم

همهمه ی این روزگار منو به تنهایی سپرد

فکر زمین و آدماش، از دل من یاد تو برد

دوستت دارم دوست داشتنم مهمتر از جونه برام

این بدترین گناهه که از تو بجز تو رو بخوام

سخاوت دستای تو دنیامو میسازه هنوز

با این همه گناه من آغوش تو بازه هنوز

برای 265


نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 12:28 توسط تنها| |

کاش بدونی تموم سکوتم...تمام بی حولگی هام....تموم اعصاب خردکنی هام....تمام به قول تو بی منطق بودنم از دلتنگی.....کاش میدونستی...

هیچی به اندازه دلتنگی آدمو اذیت نمیکنه....هیچی.....

به قول تو دلتنگیامم مثل آدمیزاد نیست....آره درست گفتی....!

حالا که بعد از چند روز بغض گلوم ترک برداشتو اشکام بی اختیار میریزن و من دارم اینا رو مینویسم نمیدونم وقتی اینا رو بخونی چی میگی ولی....

بعضی وقتا دوست دارم بی احساس باشم مثل بقیه آدما سنگ دل باشم تا شاید احساسی بودنم بمیره و تموم بشه تا بقیه تا تو بخاطر احساس من عذاب نکشید.....

دیگه ازخودم حالم بهم میخوره از خودم که فقط بلدم اعصاب تو رو خط خطی کنم از خودم که بجز عذاب هیچ رفاقتی برات نداشتم.....

ببخشید با بودنم فقط عذابت میدم واقعا ببخشید....

میدونم وقتی بخونی میگی چرت نگو ولی چرت نیست حرف دلمه.....



نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 22:34 توسط تنها| |


واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم
واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نزار از روزگار با اینکه دل خستم
واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم از بین میرم توی این دلتنگی
داره دل میگیره بی تو از بیرنگی
دارم از بین میرم توی این خاموشی
کاش میشد میبردی منو با آغوشی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی

135


hesse%20tanhaei%20%5BAloneBoy.com%5D حس تنهایی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 22:11 توسط غریبه اشنا| |

خیلی حس قشنگیه وقتی که یه دوست ناب داشته باشی

که همیشه حواسش بهت باشه

به یادت باشه ، نگرانت بشه و دوست داشته باشه ...

مرســـی که هستی دوست من ...

مرسی که هستی....

برای آجی 265


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 14:38 توسط تنها| |

نمی دونم از کــجا شروع کنم قصه تلخ ســـــادگیمـــو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

چــــــرا تو اول قصه همه دوســـــــــم مــــــــــــی دارن

وسط قــــــــــصه می شه سر به سر من مـــی ذارن

تا می خواد قـــــصه تموم شه همه تنهام مــی ذارن

مــــــی تونم مثل همه دورنگ بـــــاشم دل نــــبازم

مــــــی تونم مثل همه یه عـــــشق بادی بــــسازم

تا با یک نـــــیش زبــــــون بترکه و خراب بـــــــــــشه

تا بـــــــیان جمعش کنن حباب دل ســــــــراب بشه

مــــــی تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

مـــــــی تونم درست کنم تـــــــرس دل و دلواپسی

مــــــــی تونم دروغ بگم تا خودمو شــــــــیرین کنم

مــــــــی تونم پشت دلا قایم بشم کــــــــمین کنم

ولی با این همه حــــــــرفا باز مـــــــــــنم مثل اونام

یه دروغگو مـــــــی شم همیشه ورد زبــــــــــــــونا

یه نفر پیدا بـــــــشه به مـــــــــن بگه چیکار کــــنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟؟؟؟

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟؟؟

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره .........؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 14:36 توسط تنها| |

نفهمیـدم چـرا << نیازمندیهای ِ همشهـری >>

آگهــی ِ مـرا قبــول نكـرد ! ...

آگهــی دربـاره ی تـو بـود .

نوشتـــه بــودم :

بــه تــو نیــاز دارم ..!

دلم برات تنگ شده. . .کاش بودی!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 14:35 توسط تنها| |

تکرار شده ام

تکرار...

در بی رحمی زمان

مثل سه نقطه آخر حرف هایت

که تمامی ندارند

و نقطه , نقطه سطر هایم را به بند می کشند

تو...

در کجای حادثه پنهانی

که رد اشک هایم رو نمی گیری

من

در انزوای سکوت

نبودنت را

باور کردم...


نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 22:12 توسط غریبه اشنا| |

 این روزها خدای سکوت شده ام

تا ارامش های دنیا خط خطی نشود...

عکس هایی عاشقانه و احساسی از لحظات تنهایی ، www.irannaz.com

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 12:21 توسط تنها| |

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره ...

 دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره ...

بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست ...

از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی ...

دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ...

 و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...

 اینطوریه که دل همه آدما میشکنه!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 13:57 توسط تنها| |

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

Click to view full size image

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 13:33 توسط تنها| |

یک وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه

 جریان زندگیت رو فقط مرور کنی

 بعدشم بگی

 به سلامتی خودم که اینقدر

 تحمل  داشتم ..!!

alone-19f9e4dcae6b93f4e78d18cf7c4ff172_h.jpg

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 13:29 توسط تنها| |

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری٬

یه دوستی٬

که وایسته رو به ‌روت

که توی چشمات نگات کنه

و محکم بزنه تو گوشت

که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری

 روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی

ببینی که خشمگینه٬

ببینی که از دستت عصبانیه

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته.

 که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی

صورتیه که اون بهش کشیده زده٬

که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »

که سرت فریاد بکشه ..

که تو یه هو بلرزی٬

که بری بغلش٬

که بغلت کنه٬

همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬

که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬

که تو چشمات رو ببندی٬

روی شونه‌ش گریه کنی٬

بلرزی٬

و با خودت فکر کنی که

« تو واقعاً چته .. »

135


 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 19:54 توسط غریبه اشنا| |

گاهی خسته می شوی..

کم می آوری..

نه می توانی خودت را به خواب بزنی؛

و نه توان بیدار ماندن داری..

ترس از دست دادن آدم هایی که دوستشان داری

بغض می شود توی گلویت..

آنوقت پناه می بری به سکوتت

و دم نمی زنی،

مبادا که بترکد این بغض لعنتی...


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 14:36 توسط تنها| |

تمام سربازانم سفيد پوشيده‌اند.

منتظر حرکت تو هستند.

گام بردار در صفحه شطرنجي دلم.

مي‌توانم تمامش کنم،

با يک حرکت حيف، امّا...

شاه اين بازي از چشمان سياه تو فرمان مي‌پذيرد.

نه از انگشتان بي رمق من...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 22:0 توسط تنها| |

لعنتی ها
نه این نگاه....
نه این بغض ...
نه این سکوت....
نه این کلمات....نه این فاصله ...
نه این پنجره....نه این دست ها....
نه این تپش ها....
هیچ کدومشون جرات ندارن که به تو بفهمونن
چقـــــــــــدر دلم واست تنگ شده!...

برای 265

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 21:57 توسط تنها| |

 شهریور درخت کاج

درخت کاج( منحصر به فرد)
به شراکت هاي موافق عشق مي ورزند. آنها ميدانند که زندگي را چگونه راحت بگيرند. بسيار فعال و طبيعت گرا مي باشند. اين گروه افرادي قابل اعتماد و اهل عملند که بسادگي عاشق ميشوند ولي احساسات سريعاً او را مي سوزاند و تا رماني که ايده آل خود را نيابد همه چيز براي او نا اميد کننده است. در روابط عاشقانه بايد مراقب قلب ساده و صميمي آنها بود که شکسته نشود.

♥♥♥♥♥

آبان درخت گردو

درخت گردو (پر شور)
سخت گير عجيب و پر از تضاد بوده و اغلب خودخواه ميباشند. پرخاشجو داراي عکس العملهاي غير منتظره ميباشند. افراد اين گروه نجيب و داراي افقي گسترده ميباشند که في البداهه عمل ميکنند. بلند پروازي آنها نامحدود بوده و هرگز انعطاف پذير نميباشند. آنها شريکي دشوار و غير عادي بوده که اغلب دوستشان ندارند ولي همواره مورد تحسين قرار ميگيرند. بسيار حسود و احساساتي بوده و هرگز اه مصالحه نمي باشند.



نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 15:13 توسط | |

من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا
تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه
از منی که شب و روزام مث هم میمونه
تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه
قصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه
من نمیتونم بسازم خونه رویاتو
حیف پای من بریزی همه دنیاتو
من خودم اسیر راهم تو اسیرم میشی
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا
تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه
از منی که شب و روزام مث هم میمونه
تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه
قصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه


265 حتما حتما بخون....


نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 12:55 توسط | |

فقط بلدم همه چیزو خراب کنم....فقط همین!!!لعنت به من....

لعنت به من لعنتی.....!!!

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 12:48 توسط | |

برای دیدن چشمانت
برای لمس دستانت
برای با تو بودن
تا قیامت صبر خواهم کرد
فرقی نمی کند امروز باشد یا در فرداها
یقین در من موج می زند که روزی با تو خواهم بود...

برای 265

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 12:52 توسط | |

همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی

میتوانی همین جا
پشت تمام بغضهایت گم شده باشی
این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم
قصه می نویسم و گاهی
دلم که برایت . . . تنگ میشود
تمام خیابانها را  به یادت . . . پیاده میروم



نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 19:42 توسط | |

Design By : TopBlogin